Current Date : 9/23/2018 صفحه اصلي |  مديريت محتوايي  |  تماس با ما |  ارتباط با مديريت 
 English  |  Persian كنسرواتوار موسيقى تهران   
Quick Link
در آينه مطبوعات  «
بخش بين الملل  «
تقدير نامه ها  «     
بازديد ها  «     
قراردادهاي فرهنگي  «     
ثبت نام براي تحصيل  «     
شرايط تحصيل در  «     
كنسرواتوارهاي خارجي     
ساير سايتها  «
سازشناسي  «
مهندسي صدا  «
موسيقي الكترونيك  «     
الكتروآكوستيك  «     
استوديوها  «     
سازشناسي الكترونيكي  «     
نرم افزارها  «     
آكوستيك  «     
عضويت در خبرنامه  □
نام
ايميل

آرشيو اخبار

۸۸۸۲۴۰۵۰ - ـ۸۸۹۱۳۰۱۰ ـ ۸۸۳۱۶۱۹۲

تاريخ خبر : 12/02/1387

چهل کليد 

  در جست و جوي‎ ‎‏"چهل کليد" - نامي که از کتاب شعر سياوش کسرائي آمده است - رازهاي شعريم. هر شماره ‏شعر يا شعرهائي از شاعران ايراني را مي خوانيد. سپس نگاهي به شعر و يادداشتي بر زندگي اش.‏‎ ‎اين شماره به‏ احمد رضا احمدي پرداخته ايم.‏





  شعرها
‎‎‏3 شعر تازه از احمدرضا احمدي‎‎

‎‎يک‎‎

بيدار
بيدار نمي کنم تو را‏
شب اکنون آغاز شده است‎.‎
گوش کن
آغاز شب
تمام هفته است
و گاهي مقصود من از زمان، اکنون است‎.‎
صندلي ها را به خاموشي بريم
ما
روزي دو سه بار‏
دريا را
خليج را
از آب حذف کرديم
دريا
خليج را به خانه برديم
ماهيان در بستر ما دويدند
ما برهنه به خواب رفتيم‎.‎
شرح خواب ما اين بود
که در حومه ي بي هوا‏
ارابه اي به عبث‏
به تقليد زمين مي چرخيد
حومه ي بي هوا‏
نفس را تنگ مي کرد‏
ستودگي
وشکيبايي تو را‏
پيش از طلوع آفتاب خفه مي کرد‏
برگي عزادار
در خفاي من و تو‏
با عطري غرق در ايمان
نه، به تابستان
به زمستان مي رسيد‎.‎
پس کو پاييزها
پس کو من ها
پس کو بهارها
رنج تو از آفتاب
تو را خاموش مي کرد، فاش مي کرد‏‎.‎
به شانه ي تو‏
به دست تو
نگاه کردم‎:‎
پير بوديم‎.‎

‎‎دو‎‎

به خانه آمدم
جهان را در آتش کبريت تو
خاموش کردم.‏
از انتهاي چهره ي تو‏
رانده شدم
ماه پاره، پاره در آسمان
از خانه ي ما مي گريخت.‏

‎‎سه‎‎

دست تو
چه قدر تأخير دارد
وقتي كه چاي گرم مي‌شود
و تو
چاي سرد را تعارف مي‌كني

دو سه ماه ديگر اين اطلسي
كه تو كاشته اي
گُل مي‌دهد

من به ساعت نگاه مي‌كنم
تو مي‌ميري
شمع روشن را به اتاق آوردند

اطلسي گُل داده است‏
قطار در سپيده دم ‏
كنار اطلسي منتظر تو‏

در باد ايستاده است.‏
گُل اطلسي بر سينه‌ي تو بود‏
وقتي تو را‏
براي دفن مي‌بردند

هنگام كه تو مرده بودي
آدم به گُل خفته بود

هنگام كه تو مرده بودي
ياران به عشق و عطر
مانده بودند.‏

همه‌ي ما را دعوت كردند‏
تا در آن عكس يادگاري باشيم
عكاس سراغ تو را گرفت
من بودم
تو نبودي
تو مرده بودي
عكاس از همه‌ي ما بدون تو‏
عكس يادگاري گرفت.‏

عكس را چاپ كردند
آوردند ‏
در همه‌ي عكس فقط يک شاخه اطلسي
و دو دست
از جواني تو‏
در شهرستان
ديده مي‌شد
ما همه در عكس سياه بوديم.‏

نگاه
‎‎گزارشي از اتفاقي با معنا‏‎‎

‎‎محمد شمس لنگرودي‎‎

احمدرضا احمدي پيشگام شعر دادائيستي در ايران است. او با کتاب "طرح" دادائيستي آغاز کرد و به سورئاليسم ‏ايراني رسيد. هدف سورئاليست ها و دادائيست هاي غرب در اوايل قرن بيستم، تخريب زيبايي شناسي عقل مبنا ‏براي رسيدن به زيبايي غيرمنطقي جهان( دست کم جهان معاصر) بود. و اين راهي بود که زندگي مدرن در ‏برابرشان قرار داده بود؛ چرا که انسان با ورود تاريخ به مدرنيته و گسست از باورهاي سنتي و اعتقاد و تمرکز به ‏اصل فرديت و عقل گرايي، به قول نيچه، در وضعيتي معناناپذير قرار گرفته بود. او مي دانست که دليل فلان امر ‏چيست اما قادر به معنا کردن آن نبود، او مي دانست که چرا و چگونه مي ميرد، نمي دانست چرا به دنيا مي آيد که ‏بميرد. اين گونه پرسش ها پاسخ هايي عبودي مي خواست. با مدرنيته جهان وارد بي معنايي شد و دادائيست ها و ‏سوررآليست ها و کوبيست ها، ... پيشگامان هنر زندگي مدرن بودند. در زندگي سنتي پاسخ ها همه از پيش آماده ‏بود، در زندگي مدرن تو پرسشگري ابدي مي توانستي بود و پاسخ ها را پاياني نبود. علت برآمدن انواع سبک ها و ‏مکتب ها در زندگي مدرن، پاسخ به همين پرسش ها بود. اما به رغم تنوع پيدا شده در گستره ي مکتب ها ‏مشترکاتي نيز به چشم مي خورد که احساس تنهايي، اضطراب، مسخ شده گي در معنا، و خود مرجعيتي در متن ها ‏از چشمگير ترينشان بود. خود مرجعيتي بدين معناست که في المثل در بررسي يک نقاشي کلاسيک، معيار ‏ارزيابي اثر، کيفيت نزديکي اثر به ما به ازاء بيروني است در حالي که در نقاشي مدرن، ما با اثر نه به مثابه ي ‏بازآفريني واقعيتي بيروني بلکه واقعيتي نوپديد مواجه مي شويم. پيش از مدرنيسم- به قول ارسطو- هنر تقليد از ‏طبيعت بود و ما در هر اثر به دنبال جاي پاي واقعيت بيروني مي گشتيم و اثر را با آن مي سنجيديم، در حالي که ‏به يک مجسمه يا نقاشي مدرن به عنوان واقعيتي تازه، واقعيتي که تا کنون وجود نداشت و خالق آن همين هنرمند ‏است نگاه مي کنيم. و اين اثر همان قدر با معنا و يا بي معناست که آسمان غروب يا دريا، درخت، خيابان و هر ‏چيز ديگر. آسمان غروب خود به خود معنايي ندارد، حسي از معنا که که در ما به وجود مي آورد، به ما لذت مي ‏دهد. نقاشي هاي مهدي سحابي عموما اتومبيل هاي تصادفي است. اين اتومبيل هاي تصادفي نقاشي شده خود به ‏خود چيز مهمي نيستند و معنايي ندارند، ما به سبب شباهت شان با اصل شيئ، و بعد، حسي که از طريق رمزهاي ‏هنري در ما ايجاد مي کنند ازشان لذت مي بريم. در نقاشي مدرن اما، بخش اول – يعني واقعيت بيروني، اتومبيل – ‏وجود خارجي ندارد، واقعيتي در خود اثر خلق مي شود، و ما براي درک اثر بايد خود اين واقعيت نوپديد را ببينيم. ‏يعني مثلا به آثار بهروز مسلميان، کاندينسکي، ميرو هم چون شيئي في نفسه نگاه مي کنيم. نه اين که اين ها چه ‏چيز بيروني را نقاشي کرده اند، نگاه مي کنيم که چه خلق کرده اند. اين ها از طريق شيئي شناخته از محتواي ‏شناخته حرف نمي زنند، شيئي را به ما مي نمايانند که شناخته شده نيست لاجرم ما با محتوايي ناشناس مواجه ايم ( ‏نه اين که محتوايي ندارد) و داريمش مي شناسيم. و اين آثار همان قدر مي توانند معنا داشته باشند که هر شيئي و ‏پديده اي ديگر؛ منتها در اين جا ماييم و اثر؛ و ماييم که در برخورد با آن بدان معنا مي بخشيم. در اين جا حد ‏شناخت از فلسفه وجودي اثر و کيفيت اثر گذاري آن است که حسي از معنا در ما به وجود مي آورد. و از اين نظر، ‏اين هنرِ مدرن بي شباهت به موسيقي نيست. موسيقي مجردترين هنرهاست و به خودي خود معنايي ندارد. حتي ‏صداي آب و پرندگان که به ما لذت مي دهند معنايي ندارند، حسي از معنا در ما به وجود مي آورند که به ما لذت ‏مي دهد. کدها و نشانه هاي راهبردي همه هنرها ( جز موسيقي) در ما به ازاءهاي بيروني است و ما از طريق آن ‏نشانه هاي از پيش معلوم به معناي اثر پي مي بريم، اما در موسيقي چنين نيست، در موسيقي اين کدها و نشانه ها ‏کمتر است و گاه اصلا نيست. خواب هاي طلايي معروفي، نينواي حسين عليزاده و باران عشق جناب چشم آذر با ‏موضوعاتشان نيست که به ما لذت مي دهند، با القاي حس شان نيست. و در پرستش بهار استراوينسکي ديگر نه ‏خبري از بهار است و نه پرستش. اين گونه آثار خود عين واقعيت اند. بازآفريني واقعيتي ديگر نيستند. و لذت از ‏اين آثار(از جان کيج، برتون، پيکاسو، دالي...) وقتي ممکن مي شود که رابطه اي دو طرفه بين مخاطب و اثر پيدا ‏شود.‏

اگرچه هنر در ذات خود همواره نه بازآفريني واقعيت بلکه خلقي تازه بوده است ولي با ورود تاريخ به مدرنيته و ‏پيدايش مدرنيسم بود که هنر به ذات خود نزديک شد. اين نزديکي – نه به عنوان امري اتفاقي چون مولوي، دانته، ‏حافظ... بلکه هم چون جرياني مداوم – در شعر با رمبو و بودلر و بعدها آراگون و الوار و برتون و چندتن ديگر ‏آغاز شد. در اشعار رمبو و بودلر هنوز ابري از نگراني بازآفريني معنا بالاي سرشان موج مي زد، با آغاز قرن ‏بيستم و دندان قروچه جنگ و انتشار بوي بي معنايي و سرگشتگي در جهان – که نيچه پيش بيني آن را مي کرد – ‏دادائيست ها نخستين ضربه کاري را فرود آوردند، ولي ضربه دادائيست ها به تنه بود، سورئاليست ها – فرزندان ‏سمبوليست ها – کاشفان پنهاني ترين ضماير آدمي به ريشه ها راه يافتند و اندک معناهاي ما به ازايي را هم از ‏رخسار هنر زدودند. آن ها تصورشان را از واقعيت وجودي هر چيزي تصوير کردند؛ تصويري از آدمي و جهان ‏که عاقلانه به جنگ تباه کننده نزديک مي شد. انقلاب هنري همه گير شد و دنيا را درنورديد.‏

اما دنياي ما دنياي هماهنگي نيست. عده اي به ماه مي روند، عده اي قادر به سفر بر روي زمين هم نيستند، عده اي ‏در روزهاي نخستين تشکيل زمين زندگي مي کنند، عده اي از آن طرف تاريخ دارند فرو مي افتند. عده اي سخت ‏پاي بند آداب و رسوم و سنت و اخلاق اند، عده اي از هرگونه سنت گريزان. ايران در آن سال ها – اوايل قرن ‏بيستم – هنوز در تمام زمينه ها، از جمله شعر و ادب، پاي بند آداب و قوانين و قواعد و اخلاق بود. هنوز در نزد ‏ملت ايران - حتي نزد روشنفکرانش – مدرنيسم نوعي افسار گسيختگي غير اخلاقي بود که عده اي اندک از غرب ‏زدگان، به تقليد گروهي غربي عليه سنت شان دست به کار شده بودند و آن چند تن غرب گرا در مجله اي به نام ‏خروس جنگي جمع شده بودند. خروس جنگي مجمعي از سورئاليست ها و کوبيست ها بود و شاعر جمع هوشنگ ‏ايراني بود. اما همه براي ادامه زندگي به تعادلي محتاجند. هر نوع قاعده و قانون براي نظم بخشي و معنابخشي به ‏زندگي براي دست يابي به تعادل است. قواعد سنتي نه خوب است و نه بد، برآمده از زندگي سنتي براي تعادل ‏بخشي به آن است. و شعر و نقاشي و ديگر هنرهاي سنتي عوامل و ابزار همين نظامند. با پيدايش خروس جنگي ‏انواع سنت گرايان به همراه نوگرايان نوپا از ترس ايجاد تزلزل در نظام زيبايي شناسي شان و نظم و معناي زندگي ‏شان، بر خروس جنگي به ويژه هوشنگ ايراني و "جيغ بنفش" او شوريدند و او را به دنيا نيامده کشتند. پيدا بود که ‏هنوز ايران و ايراني به مرحله ارتباط و نياز به اين گونه هنر نرسيده بودند. زمان لازم بود. مقدمات چنين نيازي ‏در سال هاي 40 پيدا است. و احمدرضا احمدي پيشگام و نماد نسل تازه و در راه شد، و کتاب طرح را منتشر کرد. ‏احمدي از طريق ترجمه اشعار کساني چون آراگون به فضاي شعر مدرن راه يافت. او نه زاده جهان مدرن بود و ‏نه با توجه به سن کمش – بيست سالگي – به فلسفه مدرنيته و مدرنيسم آگاه بود. شم قوي، روح کودکانه، شور ‏شاعرانگي، نوع روابط اجتماع اش – کار در کتاب فروشي عمو و محل رفت و آمد روشنفکران در آن سال ها - ‏و راهنمايي هاي بي دريغ فريدون رهنما – که رهنماي احمد شاملو و پيشنهاد دهنده نام موج نو نيز بود – او را آگاه ‏به نوشتن " طرح" کرد. ‏

و "طرح"، پاسخ به نيازهاي نوپديد جامعه مدرن( يا شبه مدرن) بود. "طرح" نه در پي اشاره به معنايي در بيرون ‏بلکه هم چون نقاشي هاي مدرن و اشعار برتون، به مثابه ي امري (شيئ) في نفسه، در خود و با خود معنا مي ‏يافت. تا پيش از "طرح" تصويرهاي يک شعر، به طرق مختلف، با اشاره به تصويري معنا را در بيرون – مثلا ‏دريا به مثابه خود دريا يا طوفان عشق، يا موج انقلاب، يا قدرت، سرپيچي، ... – معنا مي يافت، در "طرح" نوع ‏ترکيب کلمات با هم اند که تصويري (فضايي) مي سازند و ربطي به تصاوير بيروني ندارند. هر شعر "طرح" با ‏حس يگانه اي که در شما ايجاد مي کند ارزيابي مي شود و شما مي پسنديد يا اين که نمي پسنديد. کلمات در اين ‏شعرها ابزارند و شاعر براي خلق فضاي يکه در آن مسحور است از اين کلمات استفاده مي کند. مثلا کلمه دريا نه ‏براي بازسازي دريا و يا معاني متکي بر معني دريا، بلکه براي خلق فضايي (واقعيتي) که در ذهن اوست مورد ‏استفاده قرار مي گيرد.‏

حال پرسش اين است که با اين وصف ضابطه ي ارزيابي و ارزش گذاري اين شعرها چيست؟ چه چيزي معلوم مي ‏کند شعر ارزشمند و کدام فاقد ارزش است؟ ضابطه ارزيابي اين شعرها همان است که براي درک بد و خوب يک ‏نقاشي مدرن (هر اثر مدرن) به کار مي رود. با اين شعرها مثل يک تابلوي نقاشي مدرن، مثل يک قطعه موسيقي ‏بايد رو به رو شد. اين شعرها را نمي شود مثل شعر نيمايي و شعر شاملوو فروغ به عناصر سازنده اش تجزيه کرد ‏و تحليل کرد. با هر قطعه شعر احمدي بايد به عنوان کليتي (مثل يک تابلو) برخورد کرد. و هم چون شنيدن قطعه ‏موسيقي راضي شد و يا رويگردان. اين شعرها خود مرجع اند، به بيرون از خود ربطي ندارند و مخاطب را بسته ‏به شناخت شان از اين گونه هنر دفع يا جذب مي کنند. ‏

اما جالب است اغلب مفسران و مبلغان و مروجان موج نو در دهه 40، به سبب تازگي مدرنيسم ( يا شبه مدرنيسم) ‏در ايران، در دفاع از شعر احمدي و ديگر موج نويي ها، کوشش در معنا کردن شعرها با توسل به ارجاعات ‏بيروني داشتند.‏

پيدايش موج نو، مسير شعر ايران، بعد از نيما و شعر سپيد شاملو، را تغيير داد. و بخش قابل ملاحظه اي از ‏شاعران جوان دهه چهل را به جانب خود کشانيد. سال هاي بعد، يکي پس از ديگري از راه بازماندند، و فقط ‏احمدي بود که پيگير و خستگي ناپذير به راهش ادامه داد و شعر موج نو فارسي را تثبيت کرد.‏

احمدي بعدها با کتاب "هزار پله به دريا مانده است" با قرار گرفتن بيشتر در فضاي فارسي و تعديلي که – طبق ‏معمول سنت شکنان – در روشش ايجاد شد، گام بلندتري براي نزديک تر شدن به مخاطبانش برداشت. اشعار ‏احمدي را يک باره نمي شود خواند. اشعار او از فرط غرق شدگي در موضوع واحد شعر – همچون ديوان شمس ‏‏– گاه چنان شبيه به هم، يکي و يگانه اند که براي ادامه اش بايد به خود فرصت داد. فضا و زبان شعر احمدرضا ‏احمدي چنان است که رهايت نمي کند، مگر چند شعر به سياق او بنويسي و از حس کودکانه اي که در تو نهاده رها ‏شوي.‏

منبع : فصلنامه تخصصي شعر گوهران- شماره شانزدهم




در باره شاعر
‎‎احمدرضا احمدي "قافيه در باد گم مي شود"‏‎‎

احمدرضا احمدي در 30 ارديبهشت‌ 1319 در كرمان متولد شد. خاندان او در اين شهر از اعقاب حاج احمد فقيه ‏كرماني بودند كه احوال‌شان در كتاب «تاريخ بيداري ايرانيان» اثر ناظم‌الاسلام كرماني آمده است. سال اول دبستان ‏را در مدرسه كاوياني كرمان گذراند و در سال 1326 با خانواده‌ به تهران كوچ كرد. در دبستان ادب و صفوي ‏تهران دوران ابتدايي را به پايان ‌برد. در دبيرستان‌هاي ناصرخسرو، هدف و دارالفنون دوره متوسطه را طي ‌كرد. ‏در سال 1346 در روستاي ماهونك كرمان آموزگار ‌شد و پس از پايان سربازي به انجام فعاليت‌هاي مختلفي ‏‏‌پرداخت، ازجمله كار تبليغاتي در گروه صنعتي بهشهر و انتشارات روزن، تا آن‌كه سرانجام در سال 1349 به ‏كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان ‌رفت. تا سال 1358 در سمت مدير توليد موسيقي براي صفحه و نوار ‏‏‌ماند و از سال 1358 تا زمان بازنشستگي يعني سال 1373 در بخش انتشارات كانون پرورش فكري كودكان و ‏نوجوانان به ويراستاري مشغول ‌شود.‏

احمدي از دهه شروع به سرودن شعر کرد و تاکنون در حوزه‌هاي مختلفي هم‌چون ادبيات كودك، شعر بزرگ‌سال ‏و دكلمه‌ شعر، آثاري را خلق كرده است. در سال 1343 با كساني هم‌چون نادر ابراهيمي، بهرام بيضايي، جعفر ‏كوش‌آبادي، مريم جزايري، بيژن جلالي، اكبر رادي، محمدعلي سپانلو، اسماعيل نوري علا، مهرداد صمدي و ‏جميله دبيري، انجمن ادبي «طرفه» را راه‌اندازي و دو شماره منتشر كردند. هم‌كاري با مجله‌هاي رودكي، فيلم، ‏گزارش فيلم، جنگ روزن، كلك و نگاه نو از ديگر فعاليت‌هاي او به‌شمار مي‌روند. در سال 1381 ناصر صفاريان ‏در فيلمي با عنوان «وقت خوب مصائب»، به زندگي و آثار اين شاعر پرداخت.‏

در كارنامه احمدي در قلمرو شعر، كتاب‌هاي «طرح» 1341، «روزنامه شيشه‌اي» 43، «وقت خوب مصائب» ‏‏47، «من فقط سفيدي اسب را گريستم»50، «ما روي زمين هستيم»52، «نثرهاي يوميه» 59، «هزار پله به دريا ‏مانده است» 64، «قافيه در باد گم مي‌شود»70، «همه‌ي آن سال‌ها» 71، «لكه‌اي از عمر بر ديوار بود»72، ‏‏«ويرانه‌هاي دل را به باد مي‌سپارم» 73، «از نگاه تو در زيرآسمان لاجوردي» 76، «عاشقي بود كه صبحگاه ‏دير به مسافرخانه آمده بود» 78، «هزار اقاقيا در چشمان تو هيچ بود» 79، «گزيده ادبيات معاصر 72» 79، ‏‏«يك منظومه ديرياب در برف و باران يافت شد»80، «كتاب منتخبات»81، «نثرهاي يوميه» تجديد چاپ 82، ‏‏«عزيزمن»84، «در قلمرو نثر: حكايت آشنايي من» 77، «در قلمرو ادبيات كودكان: من حرفي دارم كه فقط شما ‏بچه‌ها باور مي‌كنيد» با نقاشي عباس كيارستمي 48، «هفت كمان هفت‌رنگ» با نقاشي هوشنگ محمديان 64، ‏‏«هفت روز هفته دارم» با نقاشي محمدرضا دادگر 64، «تو ديگر از اين بوته هزار گل سرخ داري» با نقاشي ‏فردوس ابراهيمي‌فر و مينا ضرابي 68، «نوشتم باران، باران باريد» با نقاشي فردوس ابراهيمي‌فر 68، «عكاس ‏در حياط خانه ما منتظر بود» با نقاشي نسرين خسروي 69، «روزهاي آخر پاييز بود» با نقاشي فرح اصولي 69، ‏‏«در بهار پرنده را صدا كرديم، جواب داد» با نقاشي فرح اصولي 69، «خرگوش سفيدم هميشه سفيد بود» با نقاشي ‏فرح اصولي 69، «حوض كوچك، قايق كوچك» با نقاشي نفيسه شهدادي 70، «در بهار خرگوش سفيدم را يافتم» با ‏نقاشي نفيسه رياحي70، (اين كتاب ازسوي شوراي كتاب كودك كتاب به عنوان كتاب سال برگزيده شد.)، «خواب ‏يك سيب، سيب يك خواب» با نقاشي ابوالفضل همتي آهويي 73، «شب يلدا قصه‌ي بلندترين شب سال»، با نقاشي ‏فرح اصولي 76، «اسب و سيب و بهار» با نقاشي كريم نصر80، (اين كتاب هم برنده انتخاب شوراي كتاب كودك ‏شد)، «در باغچه عروس و داماد روييده بود» با نقاشي مرجان وفاييان 82، «رنگين‌كماني كه هميشه رخ نمي‌داد» ‏با نقاشي محمدعلي بني‌اسدي 84، «روزي كه مه بي‌پايان بود» و «نشاني» با نقاشي شراره خسرواني 84. هم‌چنين ‏برخي شعرهاي او نيز به زبان‌هاي انگليسي، فرانسه، آلمان، اردو، ارمني و ژاپني ترجمه شده‌اند. در قلمرو دكلمه ‏شعر، خوانش شعرهاي سهراب سپهري در «گلستانه و ابيات تنهايي»، خوانش شعرهاي نيما يوشيج در «در شب ‏سرد زمستاني»، خوانش شعرهاي قيصر امين‌پور در «فاصله»، خوانش شعرهاي خودش در كاست «يادگاري»، ‏خوانش شعرهاي حافظ در «شرح شوق» با هم‌كاري ژاله علو و خوانش شعرهاي مختلف در حدود 10 كاست از ‏فعاليت‌هاي اوست.‏

احمدي هم‌چنين در فيلم‌هاي «نار و ني» اثر سعيد ابراهيمي‌فر و « بانوي ارديبهشت» رخشان بني‌اعتماد گويندگي و ‏در فيلم «پستچي» داريوش مهرجويي در سال 1351 بازي كرده است. در سال 1378 داور نخستين جشنواره ‏موسيقي پاپ در ايران مي‌شود و در سال 1379 داور جشنواره 20 سال شعر و قصه كودك در ايران. در مدتي كه ‏مدير توليد مركز تهيه صفحه و نوار در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بوده، آثاري ازجمله مجموعه ‏‏«صداي شاعر» كه معرفي شعر معاصر و شعر كلاسيك فارسي بود، مجموعه زندگي و آثار موسيقي‌دانان ايران و ‏جهان، مجموعه آوازهاي فولكلور ايران، مجموعه كل رديف موسيقي ايران، مجموعه بازسازي تصنيف‌هاي ‏كلاسيك موسيقي ايران و مجموعه قصه براي كودكان را توليد كرده است.‏

‎"‎قافيه در باد گم مي شود" احمدرضا احمدي نخستين بار در سال 1370 به وسيله نشر پاژن منتشر شد و حال بعد ‏از گذشت 16 سال بار ديگر از سوي نشر افکار منتشر شده است. شاعر دليل وقفه طولاني براي تجديدچاپ اين ‏مجموعه را بيماري و دغدغه هاي شخصي طي سالهاي گذشته عنوان کرد بود.‏



روابط عمومی کنسرواتوار تهران
و
موسسه آموزش عالی آزاد نهاوند


تهيه و ارسال خبر    :    با تشکر از خانم مرضيه حسيني

ثبت نام آغاز شد

  پرينت صفحه جاري   پست الكترونيك   ذخيره آدرس سايت
 

88913010  (021)98+ خيابان كريمخان زند ، ابتداي خيابان استاد نجات اللهي ، پايين تر از كليسا ، ساختمان 299
info@TehranConservatory.ir CopyRight © 2007 All Right Reserved Tehran Conservatory of Music  
Web Design : Ati Net Co .   Programmer : Hassan Rashidi